روزگار من و کودکم .... دیبا!
چند روزی رو پیش خاله مصی رفتیم و دیبا هم حسابی خوش گذروند.

کنار دریا ...صحرا...خرید!...وخلاصه استراحت کردیم.

اینم دیبا



+ نوشته شده در  شنبه نهم فروردین 1393ساعت 13:20  توسط الهام  | 

نوروز 1393 است و دیبا یکی دیگه از دوستای اینترنتی ش رو برای نخستین بار دید......آراز پسر گل!
دوست آذری دیبا!
باهم رفتیم بیرون و بستنی کافه شاپ!! خوردن.(به گفته دیبا)
اما انقدر محجوب بودن! که هرچی گفتیم ازخیابون رد میشیم دست همدیگه رو بگیرین، نگرفتن.
آراز اینا خیلی کم پیش ما بودن، دفه دیگه شاید بیشتر ببینیمشون....نه؟ خاله زاهده؟

+ نوشته شده در  جمعه هشتم فروردین 1393ساعت 22:54  توسط الهام  | 

مدتیه که از شیرین کاریهای دخترکم ننوشتم و نگرانم که درگذر زمان دریادم کمرنگ بشن و بعدها خاطرات شیرینمون رو از کودکیهات از دست بدیم! همین امشب درحال بستنی خوردن، دستمالی رو که دور نون بستنی قیفی پیچیده بودم تابستنی آب نشه و بریزه، باز کرده بود و میپیچید دور خود بستنی!...می گم چکار میکنی؟...میگه می خوام بستنی سردش نشه!...منو میگی، بوس بوس...قربون صدقه! دیروز که موهای دخترک رو می بافتم تا بریم مهدکودک میگه مامان، 5تا بباف!...منم تو رودرواسی، چل گیسش کردم! هاهاهاها... آهان از شنا کردنت بگم که مثل قورباغه! شنا میکنی و دیگه بازوبندات کم بادن وتقریبن شناگر شدی!...قربون دخترکم برم من... اوه اوه...یه چیز دیگه...هرکی دلشو نداره این جا رو نخونه!...این روزا توالت که میری و پی پی می کنی برای من توضیح میدی که، پی پی می افته تو آب(توالت فرنگی)..پی پی آبو دوست داره...پی پی شنا می کنه...تشنه اش میشه آب میخوره!...هههههه ...نمی دونم این فلسفه رو از کجا درآوردی. این روزا هر حرفی میزنه و هرکاری میکنه ازشیرینیش ذوق مرگ میشم! راستی،دخترکم! با وجود اینهمه حرفای قشنگی که میگی مهدکودک رو میگی، مچومک!...که اینم برام خیلی شیرینه، شکر مامانی تو! اینروزا قصه شنگول و منگول رو برات گفتم و فکرت خیلی مشغولشه! جالبه که گرگ قصه مون برات عزیزشده و نگران" اوفوده" شدنش هستی، هرشب مجبورم پیش از نرسیدن کلاغه به خونش، یه دور گرگه رو ببریم دکتر که دستشو چسب بزنه!... آخه من فدات بشم شکرکم....
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1392ساعت 18:46  توسط الهام  | 

بر آن شدیم که دیبا دختر رو ببریم کوه! ... ماسوله!سبز و قشنگ!

و نخستین روزهای تابستون راه افتادیم.. با دخترک دوساله!

جاده و بزرگراه تازه احداث رشت...

فومن...ناهار تو بازار-کبابی حسن کبابی- کلوچه داغ فومن...فالوده شیرازی...!!!و همه چیزخواری!

بالاخره............ماسوله! دیبا اینم ماسوله

mm

دیبا در پیمودن ماسوله!

mm

دیبا در کوه!...بر کوله بابا!

masoule

دیبا و گل بازی!

mm

و...دیبا،....ماسوله!

mm

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1392ساعت 19:17  توسط الهام  | 

دومین سالگردتولد دخترکم!

جشن تولد دیبا تو مهد کودک، با دوستانی که هر روز از صبح تا عصر باهاشون بازی می کنه

عرشیا.محمدرضا.زهرا.ذیبا.نامدار....شایراد.

2nd

شایراد.نامدار.عرشیا....دیبا.زهرا.

اینم شکرک من با کیکش!

2

عزیز دل مامان ...۲سالگیت مبارک!

بوووس بووس

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 20:1  توسط الهام  | 

یه جشن گروهی! همه نی نی های بهار سال ۹۰ که ماماناشون تو سایت همدیگه رو می شناسن! فقط تو سایت!

ینی ۶-۲۵ تا نی نی بیگانه! با مامانا...اوووو...وَه!

۲۳ وم فروردین بود و یه نی نی با مامانش از راااه دور اومده بود، نیکا از مکزیک!خیلی دور. این شد که یهو قرار شد بجای قرار ملاقات، یه جشن تولد بهاری بگیریم.

دیبا دوستاشو دید..بعضیاشونو قبلن دیده بود، تو پارک.

ninisite

رهام جونی..داره "هام" می خوره...آراد عزیز هم نانازی ایستاده...اینم دیبا عسلم!

 

 

 

 

 

ninisite

اینم رها عزیز...دیبا پیشتر با رها دوست شده بود..تو پارک.

ninisite

آخ آخ آخ...دیباااا...واسه بادکنک اینقدر اشک؟؟؟...آراد جونی بادکنک سبزَ رو می خواست ولی دیبا هم زورش زیاده!

کیک و "هام" هم خوردیم...کااادو هم گرفتیم..

دیبا یه کادوی خوب و قشنگ داشت...نیکا جونی یه کیبورد بزرگ !!! به دخترم داد که دیبا کلی باهاش کیف کرده..

مرسی نیکا جون و مامان خوب نیکا که فکر بودین دیبا هم دینگ دینگ کنه و موزیک بازی!

ninisite

اینم از جشن تولد نی نی هاا...تولدت همگی مباارک!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1392ساعت 14:37  توسط الهام  | 

عید آمد و عید آمد...

به دیبا می گم هوا چه خوب شده!...می گه: بهاااره!

صبح دوم فروردین رفتیم پارک. اردک دیدیم که زیر آفتاب یه لنگه پا چرت می زدن..

گلهای بنفشه....فراوون...خوشگل..

لاله ها...رنگ و وارنگ...

eyd

eyd-park

عیدت مبارک شکر مامان...

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1392ساعت 0:4  توسط الهام  | 

این سومین بیماری جدی دخترم دیبا س!

تب کرد...بعدش هم دون دون..

دست و پاش پر از دونه شده...دور لبای خوشگلش هم!

دکتر می گه ویروس فصلیه!...(کدوم فصل؟)

غصه دارم...دخترکم...می خاره ..می گه مامان می خاره..ناازی...ناازی...

داغه داغه...تب داره.

doone

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1391ساعت 0:3  توسط الهام  | 

دخترم تند تند داره حرفایی می زنه...جمله های کوتاه می بنده، گاهی هم به دلخواه خودش جمله های بلندتر.

می گه هوا سرده، زیمیستونه!..الهی فدای اون زیمیستون گفتنت بشم من دخترکم!

می گم دیبا هوا تاریکه، می گه شبه مامان!...

"استنتاج منطقی" می کنه! عزیز دل مامان.

تا باهاش دعوا می کنم می ره پیش بابابش چغلی می کنه می گه مامان عَصَبا.......دعوا نه! 

به برنامه انگلیسی تله تابیز هم علاقه مندشده...هی می گه "تابیز...تابیز"

دیگه کلافه شدم گفتم :تابیز رو صبح ها داره،وقتی صبحانه می خوریم....حالا تا دلش هوای تابیزو می کنه می گه: تابیز....الان نداره!!!!! ای من قربون اون حرفای هوشمندانه ات برم ماااادر!!!!

بوس بوس برای دخترکم که الان خوابیده و من تا می خوابه دلم براش تنگ می شه! 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت 21:44  توسط الهام  | 

خاله بازیهای دخترکم با نی نیش...

و دوربین شکارچی بابا...

lala

اینم شیر خوردن دیبا....

بوس بوس دخترکم....................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 18:52  توسط الهام  | 

مطالب قدیمی‌تر